بیوگرافی مبارز شجاع احمدشاه مسعود شهید
احمدشاه مسعود فرزند دگروال (سرهنگ) دوست محمد خان در ۱۱ سنبله (۱۱ شهریور) سال ۱۳۳۲ برابر با ۲ سپتامبر۱۹۵۳ میلادی در قریهٔ جنگلک ولایت پنجشیر زاده شد.

پدر احمد شاه مسعود دگروال دوست محمد از افسران ارتش افغانستان در دوران سلطنت محمد ظاهر شاه بود. پدربزرگش یحیی خان یکی از بزرگان مردم پنجشیر به‌شمار می‌رفت که در دوران پادشاهی امان‌الله شاه به عنوان  کارمند و مامور رسمی دولت وظیفهٔ خزانه‌دار نقدی را به عهده داشت. او همچنان در تشویق و جمع‌آوری مجاهدان و مبارزان از زادگاه خود، وادی پنجشیر برای کسب استقلالاز استعمار بریتانیا در سلطنت امان‌الله شاه شخصی فعال و  پر تحرک محسوب می‌شد. دگروال دوست محمد مانند بسیاری از افسران ارتش و کارمندان دولت در سالهای کار رسمی پس از هر چند سالی محل کار و وظیفه‌اش تغییر می‌یافت و از یک ولایت به ولایت دیگر موظف می‌گردید. از این رو، وی در سالهای کارش به حیث افسر ارتش یا صاحب منصب اردو در ولایات ننگرهار، بدخشان، بغلان،غزنی، هرات و کابل وظایفی را به عهده داشته‌است.

او در کنار کار در ارتش که مربوط وزارت دفاع می‌شد، گاهی در وزارت داخله (وزارت کشور) نیز وظایف رسمی را به سر رسانید. آنچنانکه او در هرات چندسالی در بخش وزارت داخله سمت فرماندهی یا قوماندانی ژاندارم و پلیس هرات را به دوش داشت. بنابر این احمدشاه مسعود  همراه با پدر و خانواده به ولایات مختلف رفت و دوران کودکی و نوجوانی را در مکاتب و مدارس بیرون از زادگاهش سپری نمود.

مسعود سالهای آغاز کودکی را در زادگاهش دره پنجشیر گذراند. در پنج سالگی شامل صنف اول مکتب (دبستان)بازارک گردید. قبل از آنکه صنف اول را به پایان برساند با خانواده به کابل رفت و در مکتب شاه دو شمشیره شامل  شد. اما اندکی بعد پدرش در سمت قوماندان ژاندارم و پولیس هرات به ولایت هرات رفت و احمدشاه مسعود صنوف دوم، سوم و چهارم را در مکتب مؤفق شهر هرات به  درس و تعلیم ادامه داد. در همینجا بود که علوم دینی و مذهبی را نزد مدرس مسجد جامع هرات فرا گرفت. در  پایان صنف چهارم با پدرش که از هرات به کابل تبدیل گردید دوباره به شهر کابل بازگشت.

دوران متوسطه (راهنمایی) و لیسه (دبیرستان) را در لیسه استقلال کابل به پایان رساند و در سال ۱۳۵۲۲ با شرکت در آزمون کانکور وارد دانشکدهٔ مهندسی پلی‌تخنیک کابل گردید.

در نوجوانی علاقه زیادی به ادامهٔ تحصیل در دانشگاه نظامی از خود نشان داد، اما به توصیه دوستان پدرش که دل ناخوش از نظام عسکری و نارضایتی از عدم کفاف معاش و شکایت از روزگار داشتند، تشویق به ادامهٔ تحصیل در دانشکده‌های پزشکی یا (مهندسی) گردید. زمانی که یکی از دوستان جوانش عمارت زیبای پلی‌تکنیک را نشانش داد، علاقه‌مندی ورودش را به آن دانشگاه کتمان نکرد و به این ترتیب وارد دانشکده مهندسی پلی‌تکنیک کابل شد.

هم‌زمان با ورود به دانشکدهٔ مهندسی پلی‌تکنیک کابل در سال ۱۳۵۲ رسماً عضویت نهضت اسلامی افغانستان را پذیرفت. و در تابستان سال ۱۳۵۴ رهبری مبارزه در  نخستین قیام پنجشیر در برابر حکومت وقت را به عهده گرفت، قیام ناکام گشت و چندی از همکاران مسعود از جمله شاه ابدال دستگیر و سپس اعدام شدند. مسعود که تحت تعقیب دولت بود به پاکستان رفت، آن قیام را اشتباه محض خواند و از همانجا راه خود را با گلبدین حکمتیارجدا نمود.

وقوع کودتای کمونیستی ۷ ثور(اردیبهشت) ۱۳۵۷ و آغازجهاد او به نورستان و کنر می‌رود و با رهبری دسته‌های کوچک مجاهدین، عملاً در رهبری مبارزه علیه رژیم کمونیستی وابسته به شوروی شرکت می‌جوید. مسعود درجوزای(خرداد) ۱۳۵۸ در رأس یک قطعه از چریکهای مجاهدنورستان وارد پنجشیر می‌گردد و در ۱۷ سرطان(تیر) ۱۳۵۸ اولین دسته‌های منظم چریکی را در درهٔ پنجشیر ایجاد می‌نماید.

بعد از سه سال نبرد با روسها در سال ۱۳۶۱ درپی شکست کامل شش تهاجم گسترده ارتش اتحاد شوروی سابق در پنجشیر، فرمانده کل نظامی روس‌ها در افغانستان برای توافق آتش‌بس با احمد شاه مسعود وارد مذاکره گردیده و به مدت دو سال، این توافق به امضاء می‌رسد(۱۹۸۲)، که در واقع روس‌ها با این توافق، مجاهدین را برای اولین بار به عنوان یک طرف سیاسی به رسمیت می‌شناسند. ژنرال گروموف فرمانده سپاه چهلم شوروی در افغانستان در بارهٔ  این قرارداد می‌نویسد: «مسعود از آرامش پدید آمده [ یعنی آتش‌بس ۱۹۸۲]، فعالانه برای نیل به اهداف خود سود جست».

مسعود از فرصت به دست آمده حداکثر استفاده را کرده و به سازماندهی نیروهای مقاومت علیه اشغال افغانستان در خارج از درهٔ پنجشیر اقدام می‌کند. در همین راستا با ایجادشورای نظار یکی ار منظمترین تشکل‌های نظامی و چریکی  علیه اشغال شوروی و مقابله با رژیم کمونیستی را پایه‌گذاری می‌نماید. شورای نظار در ابتدا متشکل از احزاب و گروه‌های مختلف در ۹ ولایت شمالی افغانستان ایجاد  می‌گردد.

از سال ۱۳۵۸ تا سال ۱۳۶۷هشت حمله ارتش متجاوزین اتحاد شوروی سابق در پنجشیر به شکست کامل می‌انجامد و بدین ترتیب از سال ۱۳۶۷ به بعد پنجشیر همچون دژی  تسخیر نا پذیر باقی می‌ماند.

به دنبال خروج آخرین سرباز اتحاد شوروی از خاک افغانستان در تاریخ ۱۳ میزان ۱۳۶۹ (۱۴ فبروری ۱۹۸۹۹)، به  ابتکار احمد شاه مسعود شورای عالی فرماندهان ارشد جهادی افغانستان در شاه سلیم ولایت بدخشان به تاریخ  ۹ اکتبر ۱۹۹۰۰ دایر می‌گردد در این اجلاس اکثر فرماندهان معروف مجاهدین از جمله نماینده‌ای از امیر اسماعیل خان نیز حضور داشتند. فرماندهان در این نشست استراتژیمبارزه علیه رژیم کمونیستی افغانستان را تعیین می‌کنند.

در پی برگزاری اجلاس شاه سلیم در عقرب ۱۳۶۹ ، رییس ستاد ارتش پاکستان احمد شاه مسعود را به پاکستان  دعوت می‌کند. بدین ترتیب احمدشاه مسعود سفری کوتاه به پاکستان انجام می‌دهد و در ضمن دیدار با مقامات پاکستان و سران مجاهدین مستقر در پاکستان استراتژی  مستقل فرماندهان مجاهدین در مبارزه علیه رژیم کمونیستی را به اطلاع آنها می‌رساند و مواضع فرماندهان را در دیدارهای مختلف به آنها تبیین می‌نماید.

با وجود حملات همیشگی ارتش سرخ و ارتش افغانستان مسعود قادر بود توانایی نظامی‌اش را گسترش دهد.

در بهار ۱۹۸۰ مسعود ۱۰۰۰ چریک که تسلیحات ضعیفی  داشتند با نیروهای دولتی و ارتش سرخ می‌جنگید. نیروهای وی تا سال ۱۹۸۴ به ۵۰۰۰ هزار نفر رسید. بعد از گسترش ساحهٔ نفوذش به دیگر مناطق در سال ۱۹۸۹ وی دارای ۱۳۰۰۰ هزار جنگجو بود. این نیروها به سه یگان تقسیم می‌شدند:

گروههای محلیگروههای ضربتگروههای متحرک

گروه متحرک کماندوهایی با تجهیزات سبک بودند که در گروههایی ۳۳۳ نفره به عملیات جریکی دست می‌زدند. اینها سربازهای حرفه‌ای بودند که به خوبی آموزش دیده بودند. کماندوهای گروه متحرک دارای یونیفرم بودند که کلاه ایپکول نماد نیروی منظم آنها بود.

تشکیلات نظامی مسعود ترکیب کارآمدی از روشهای سنتی رزمی افغانها و قواعد مدرن جنگ چریکی بود که وی از روش‌های مائو و چه گوارا آموخته بود. روشهای نظامی  مسعود به عنوان موثرترین قواعد جنگ چریکی در بین همهٔ نیروهای مقاومت شناخته شده‌است.

در سال ۱۹۸۳ مسعود شورای نظار را بنیان گذارد: یک شورای نظامی که عملیاتهای ۱۳۰ فرماندهٔ نظامی مجاهدین را در هفت ولایت شمالی افغانستان هماهنگ می‌نمود. این شورا خارج از حلقهٔ احزاب پشاور بود، که در رقابت و همشچمی و جنگ و منازعه با یکدیگر قرار داشتند. به خاطر شکافهای قومی و سیاسی شورای نظارت اختلاف بین گروههای مقاومت را از بین برد.

فرمانده احمد شاه مسعود، پس از سالها مقاومت در برابر اشغال کشورش توسط ارتش شوروی سابق و جنگ با گروه طالبان، در روز ۱۸ شهریورماه ۱۳۸۰ برابر ۹ سپتامبر سال ۲۰۰۱ میلادی، در اثر انفجار انتحاری دو مرد تروریست که خود را خبرنگار معرفی کرده بودند، کشته شد.

خبر کشته شدن این فرمانده مجاهدین که می‌توانست به کاهش روحیه هم‌رزمانش در جبهه ضد طالبان بینجامد، با چند روز تاخیر اعلام گردید.

محمد قسیم فهیم که از همرزمان احمد شاه مسعود بود، پس از مسعود، توسط برهان‌الدین ربانی به جانشینی وی منصوب شد. آقای فهیم، پس از سقوط طالبان وزیر دفاع افغانستان و معاون اول رییس دولت، در دولتهای موقت و  انتقالی شد.

لویه جرگه اضطراری افغانستان که در پایان دولت موقت  تشکیل شد، به احمد شاه مسعود لقب «قهرمان ملی» داد و روز ۱۸ شهریور (نه سپتامبر) سالروز ترور شدن وی، درافغانستان «روز شهید» و تعطیل رسمی اعلام گردید.

زمان ترور احمدشاه مسعود، که فقط ۲ روز پیش از حملات انتحاری ۱۱ سپتامبر به نیویورک بود، سوالاتی را در مورد ارتباط این ترور با حوادث نیویورک و متعاقب آن حمله به افغانستان برانگیخت. ابتدا این ترور به گروه طالبان نسبت  داده شد اما طالبان هیچگاه مسئولیت آنرا نپذیرفت.

این موضوع باعث شد گمانه‌زنی‌هایی در مورد دست داشتن سازمان سیا در ترور احمدشاه مسعود در آستانه حملات ۱۱ سپتامبر و طرح‌های آمریکا برای اشغال افغانستان مطرح  شود؛ خصوصاً که احمدشاه مسعود مخالف سرسخت طالبان بود، گروهی که با سازمان اطلاعات پاکستان ارتباط داشتند و سالهای سال توسط سیا به واسطه پاکستانی‌ها پشتیبانی می‌شدند. از طرفی رابطه احمدشاه  مسعود پیش از مرگش با مقامات آمریکایی به تیرگی گرویده بود. در آخرین ملاقات بین احمدشاه مسعود و رابین رافائل، معاونت امور خاوری در وزارت خارجه آمریکادر سال ۱۹۹۸۸، رافائل به مسعود پیشنهاد کرده بود که اسلحه را زمین گذارده، تسلیم نیروهای طالبان شود که در آن سال‌ها بیش از ۹۰۰ درصد خاک افغانستان را در کنترل خود داشتند. احمدشاه مسعود با سرسنگینی برای رافائل روشن کرده بود که نه تنها تسلیم طالبان نخواهد شد، بلکه از دولت‌های خارجی دستور نخواهد گرفت و اجازه احداث پایگاه نظامی در افغانستان را به هیچ نیروی خارجی نخواهد داد. از اواخر دههٔ ۱۹۸۰۰ آمریکا به دنبال  به حاشیه راندن و تضعیف احمد شاه مسعود بود. درواقع گفته می‌شود ترور شدن احمد شاه مسعود با سیاست‌های خارجی آمریکا در آن هنگام سازگار بود.

صدیقه مسعود همسر احمدشاه مسعود می گوید:

آن قدر دلم مي‌خواهد درباره‌اش صحبت كنم كه نمي‌دانم از كجا شروع كنم. او مردي برجسته، خوش‌ذوق، فرهيخته، شيفته شعر و ادبيات و تاريخ و قهرمان جنگ ضد شوروي و مقاومت عليه طالبان بود كه دختر ساده و بي‎تجربه‌اي مثل من را كه در آن زمان 17 ساله بود به همسري گرفت و به او عشق ورزيد. همسر احمد شاه مسعود، در ادامه مي‌گويد كه داعيه آن را ندارد كه تاريخ بزرگ كشورش را روايت كند، بلكه فقط مي‌خواهد متواضعانه در جايگاه خود بماند و به عنوان همسر مسعود داستان عشق خود را كه در كنار او گذرانده است تعريف كند. به گفته وي، احمد شاه مسعود در خانه او را پري صدا مي‌زده است. صديقه مسعود در اين كتاب از محل تولد خود مي‌گويد از “بازارك ” دهكده‌اي كوچك در كنار رودخانه پنجشير، در چند صد متري جنگلك و در 100 كيلومتري شمال كابل جايي كه همسرش نيز در آنجا متولد شده است. او محل زندگي خود را چنين توصيف مي كند: اگر آرامش‌بخش‌ترين مناظر دنيا را تصور كنيد، آن وقت جايي را كه من در آن بزرگ شده‌ام در نظرتان آمده است. خانه‌هاي كاهگلي كه زير درختان زردآلو پراكنده بودند، سايه خنك بيدهاي مجنون، فرياد شادي پسران جواني كه در رودخانه آب‎تني مي‌كردند، گوسفندان، مزارع كشت شده، باغ‌هاي سبزي كه اطرافشان را گل فرا گرفته بود. وي در ادامه مي گويد: چنيدن بار شنيدم كه شوهرم خطاب به من گفت: نگاه كن كشورمان چقدر قشنگ است، آيا لياقتش را ندارد كه با تمام روح و جسم‌مان از آن دفاع كنيم؟ طبق گفته‌هاي صديقه مسعود، وقتي او پنج ساله بوده، مسعود دانشجوي موسسه پلي‎تكنيك كابل بوده است كه به همراه دوستانش عليه دولت “سدار داوود “، دست به شورش زدند و سپس مخفي شدند و پدر پري از همان زمان در كنار مسعود بوده است. زماني كه روس‌ها به افغانستان تجاوز مي‌كنند پري هشت سال بيشتر نداشته است، كه اين تجاوز زندگي او را دگرگون مي‌كند. پري گل در ادامه كتاب از مراسم خواستگاري خود مي‌گويد و اين كه چگونه مسعود 34 ساله به او كه 17 سال بيشتر نداشته دست يافته است. او از خاطراتي كه مسعود قبل از ازدواج براي او تعريف كرده است در اين كتاب مي گويد: يك روز بعد از ظهر جوانان مجاهدين به گمان اين كه او (مسعود) خوابيده است با هم صحبت مي‌كردند. يكي از آن ها گفته بود: مي داني خواجه تاج‌الدين (پدرخانم مسعود) دختر زيبايي دارد؟ ديگري گفته بود: تو از كجا مي‌داني؟ باز همان شخص مي‌گويد كه: من او را ديده‌ام. و باز نفر دوم مي‌گويد: خوب، به خواستگاريش برو! وگرنه قبل از تو خودم اين كار را مي‌كنم! همسر مسعود در اين رابطه اظهار داشته است كه پدرم مردي خودرأي و كمي خونسرد بود و در نتيجه هيچ كدام از اين 2جوان جرأت اقدام چنين كاري را نداشتند. به اين ترتيب مسعود از وجود من باخبر شد و خيلي هم طولش نداد. با اين كه مسعود و همسرش قبل از ازدواج در يك خانه سكونت داشتند، ولي تا آن زمان هنوز چشم مسعود به پري نيفتاده بود. وي وقتي از وجود پري باخبر شده بود چند بار هنگام رفتن به اتاقش بدون اين كه در بزند وارد خانه شد. صديقه مسعود افزوده است كه بايستي مرا زيبا ديده باشد، زيرا يك شب عزمش را جزم كرد و پدر و مادرم را نزد خود خواند و بدون هيچ مقدمه‌اي خواسته‌اش را بيان كرد. اما جواب پدر پري براي مسعود اين بود كه: اين غيرممكن است، او خيلي جوان است و شما به زن پخته‌تري نياز خواهيد داشت تا در زندگي همدوش شما باشد. اما او پاسخ داد كه ابدا، بهترين راه كمك به من اين است كه همسرم نوع زندگي مرا بپذيرد. همسر مسعود در ادامه مي‌گويد كه يك شب مادرش به او خبر داده است كه مسعود مي‌خواهد با او ملاقاتي داشته باشد و او آن شب را تا صبح نخوابيده است. وي در اين مورد گفته است: در حالي كه سر تا پا لباس سبز رنگي بر تن داشتم و به مادرم چسپيده بودم، لرزان وارد اتاق شدم و آن قدر خجالت مي‌كشيدم كه با صداي بسيار آهسته به او سلام كردم و او با مهرباني و ملايمت فراوان گفت كه چه‎قدر از ازدواج با من خوشحال است. و اين گونه بود كه بعد از صحبت‌هاي فرواني كه پيرامون ازدواج آنها صورت گرفت؛ اين 2 زن و شوهر شدند و مسعود بعد از اين كه جواب مثبت پري را مي‌شنود از او مي‌خواهد كه اين ازدواج به خاطر مسائل امنيتي محرمانه برگزار شود. همسر مسعود در ادامه كتاب از توصيه‌هايي كه شوهرش در آغاز زندگي مشترك به او كرده است نكات مهمي را بيان مي‌كند. اين‌ها همان توصيه‌هايي بود كه بعدها دست‎مايه حرف و حديث زيادي شد. n

احمدشاه مسعود به همسرش گفته است: دوست دارم كه همسرم را هيچ مرد غريبه‌اي نبيند و تنها كسي باشم كه صورت او را نظاره مي‌كنم، من آن قدر از ازدواج با تو به خود مي بالم كه تو را فقط براي خودم مي‌خواهم. قبول مي‌كني؟ در بخش‌هاي ديگري از كتاب نيز همسر مسعود به اين موضوع اشاره مي‌كند كه مسعود مايل نبوده كه با مردان فاميل او روبرو شود. آن گونه كه همسر مسعود مي‌گويد، شوهرش حتي دوست نداشته است كه برادرانش نيز همسرش را ببينند. وي در اين مورد مي‌گويد: براي اولين بار بعد از ازدواجم خواهر شوهرهايم را ملاقات مي‌كردم و به آنها فرزندانم را نشان مي‌دادم. “بي‎بي شيرين ” تنها در ايوان انتظارم را مي‌كشيد و با مهرباني همديگر را بغل كرديم و بعد از اين كه مدتي با همديگر صحبت كرديم، با تعجب پرسيد: چرا زودتر براي ديدنم نيامدي؟ وقتي شنيد مسعود دوست ندارد پسر خواهرش همسرش را ببيند، بسيار متعجب شد، چون اين كار در خانواده آنها مرسوم نبوده است. همسر مسعود در ادامه مي‌گويد: بعدها نوشتند كه مسعود زنش را منزوي كرده است كه اين دروغي بيش نبود، چه در افغانستان و چه در تاجيكستان هميشه آزادي عمل داشته‌ام، اما حقيقت دارد كه من هرگز مرداني را كه در خارج از خانواده خودم بودند نديدم و حتي برادر شوهرهايم را. صديقه مسعود در ادامه از شب عروسي خود خاطراتي را بيان مي كند: من 17سال داشتم و او 34 سال كه ما زن و شوهر شديم و براي اولين بار در زندگي، خود را در كنار مرد غريبه‌اي مي‌يافتم. روز دوازدهم يا چهاردهم برج (ماه) در آسمان قرص كامل ماه نمايان بود. آن شب مثل شب‌هاي بعد چيزي بين ما نگذشت، شوهرم صبر كرد تا همديگر را بهتر بشناسيم. من دختر بسيار جواني بودم و به نوعي چشم و گوش بسته بزرگ شده بودم ما در دره دورافتاده‌اي، بدون راديو و تلويزيون، اقامت داشتيم. من هيچ دوستي نداشتم و هيچ چيز از زندگي مشترك نمي‎دانستم . . . . شوهرم نيز قبل از من زني را لمس نكرده بود، او از زمان نوجواني‌اش مخفيانه زندگي مي‌كرد و در دنياي آن روز زنان يا غايب بودند و يا مخفي نگه داشته مي‌شدند. خيلي كم اتفاق مي‌افتاد كه او با يك پزشك و يا يك روزنامه نگار خارجي دست بدهد، پس از اين جهت مثل هم بوديم و همه چيز را با هم كشف كرديم. آن گونه كه صديقه مسعود در اين كتاب بيان كرده، همسرش هميشه از جنگ نفرت داشته است. وي در اين مورد نيز مي‌گويد: اغلب اوقات مسعود نااميد به خانه مي‌آمد و مي گفت: پري آيا فكر مي‌كني من جنگ را دوست دارم؟ آيا گمان مي‌كني من در روح و روانم يك جنگجو هستم؟ من از جنگ متنفرم! از آزار يك حيوان متنفرم، چه رسد به بدرفتاري با يك انسان. تصورش را بكن گمان مي‌كني كه روزي برسد كه ما زندگي طبيعي داشته باشيم؟ وقتي اواسط شب از راه مي‌رسيد و نسرين را مي ديد كه كنار من خوابيده، او را مي‌بوسيد و از خواب بيدار مي كرد و نسرين به محض اين كه چهره پدرش را مي‌بوسيد بي‎دليل مي‌خنديد. اين لبخند، دل هيجان زده فرمانده جنگ را كه در زندگي شخصي‌اش مهربان‌ترين باباي دنيا بود، ذوب مي‌كرد . . . . او بسياري از جلسات مهم خود را، در حالي كه نسرين در بغلش خواب بود، با شلوار خيس ترك مي‌كرد. در باب دشمنان سياسي مسعود، هرچند اندك در فصل‌هاي مختلف كتاب اشاراتي صورت گرفته است. در فصل 9 كتاب صحبت از دكتر “نجيب الله ” رئيس جمهور سابق افغانستان شده است و اين كه مسعود هنگام عقب نشيني از كابل افرادش را نزد نجيب‌الله كه در دفتر سازمان ملل متحد پناهنده شده بود مي‌فرستد تا او را متقاعد كند كه از آنجا خارج شود. اما نجيب طي نامه‌اي براي مسعود مي‌نويسد: من در اينجا مي‌مانم، تو آدم شجاعي هستي كه هميشه مبارزه كرده و سعي داشتي به من هم كمك كني، من زودتر از آنچه تو فكر مي‌كني به تو كمك خواهم كرد. همسر مسعود، كه اين نامه را هنوز نزد خود نگه داشته است؛ در مورد خبر شنيدن اعدام نجيب مي‌گويد: وقتي شوهرم اعدام او را براي من تعريف مي‌كرد هنوز منقلب بود. در ادامه كتاب صديقه مسعود از آخرين روزها و ساعات زندگي خود با مسعود صحبت مي‌كند: هنگامي كه به ايوان رفتم، دوربين را از دستم گرفت و از من خواست سوار الاكلنگ شوم و از من فيلم گرفت و بعد از بچه ها فيلم گرفت و در آخر او نيز بالاي الاكلنگ رفت و من از او فيلم گرفتم و از صنوبر خواست برايمان چاي بياورد.

همسر مسعود در ادامه مي گويد: بعد به نوبت با احمد، فاطمه، مريم، عايشه، نسرين، زهره (فرزندان مسعود) و با بچه هاي صنوبر فيلم گرفتيم. زير درختان هوا خيلي عالي بود، سيب‌ها هنوز نرسيده بودند، اما بوي عطرشان به مشام مي‌رسيد. با خودم فكر كردم كه به زودي مي‌توانم مربا درست كنم آن لحظات پايان تابستان بود و پايان زندگي مسعود. شب شد و برايش انگور سنگونه آوردم، بهترين انگور پنجشير در آنجا به عمل مي‌آيد و آن را با لذت خورد و بعد رو به طارق كرد و گفت: يك خوشه ديگر برايم بياور، شايد اين آخرين باري باشد كه از آن مي‌خورم. پري گل از آخرين ساعاتي كه قبل از مرگ مسعود با او بوده است مي گويد: طبق معمول رفتم و به نرده‌هاي پاگرد تكيه كردم. زماني كه از پله‌ها پايين مي‌رفت نگاهش را از من برنمي‌داشت و به آرامي از پله‌هايي كه از ميان باغ مي‌گذشت پايين رفت و روي هر پله رويش را به طرف من مي‌چرخاند بار ديگر با نگاه‌هايمان از هم خدا حافظي كرديم. تا چند روز بعد از مرگ مسعود او نيز مثل خيلي‌ها از مرگ شوهرش بي‎خبر بوده است. بعد از آن واقعه همسر مسعود و فرزندانش را به تاجيكستان برده‌اند بي‎آنكه بداند چه اتفاقي براي شوهرش افتاده. صديقه مسعود حتي وقتي خبر مرگ مسعود را از تلويزيون ديده و شنيده بود باز هم كسي اصل ماجرا را براي او بازگو نمي‌كرده است. در حال حاضرهمسر احمد شاه مسعود به اتفاق فرزندان خود در شهر مشهد زندگي مي‌كنند و احمد تنها پسر مسعود، در دانشگاه فردوسي مشهد مشغول به تحصيل است. همسر مسعود در مقابل فشارهواداران مسعود كه آرزو دارند كه احمد جانشين سياسي پدرش شود ترجيح مي‌دهد كه او هم مانند پنج خواهر ديگر خود در ايران ادامه تحصيل دهد.